رنگ رویا

ذهنم با زمزمهٔ ذکر نامت بازی میکرد.

تصویر ناپیدایت پر عنقا بود،  که بود.

خیالت در قفس خالی سینه ام لانه میساخت.

شبی عطر تنت از رشته های دُرِ سفته خوابی تنید

که در بودم هستی آراست.

رنگ رویای رُخت روح روانم بخشید.

 

صدایت از آسمان هفتم نزول کرد.

دگر در هبوط آدمِ این دم

دمی نبود که برایت نفس نکشد.

آرزو در نجوای زبانت پر گشود،

بیگانه گی از لحن بیانت فرار کرد،

چشم عسلت رنگ دیده به یغما ببُرد

چنان که نتوانستم نگاهت را ببوسم.

 

سپهر برین بالا اهل جنونم پنداشت.

هاتف غیبی در پای استفهامم ندایه گذاشت:

«وز دیده نگر که دیده چون مینگرد!» (۱)

طلبم از عالم علوی عنایت شد:

            نیم نگاهت به بهای یک دل؟!

            بی تامل پرداختم.

 

تصویر نگاهت در تنهایئ دیده ام رقصید.

کوتاه ترین لحظات پیاپئ دیدار پندارت

به درازای شب ایستایی بخشید و مرا بخواند:

درست در لحظهٔ که خواستت در پرده حیا مکث کرد،

آنگاه که تنت در دو دلی رمید، و دلت در هوس تپید،

آنگاه که نفی انکار زبانت بر تبسم لبانت خندید

و مستی ام رمز معنی اش را پرسید... و بوسید،

آنگاه که غمم در سحر نگاهت ناپدید شد،

عقل از سر پرید و پی دلِ از بر رفته دوید.

دیگر در من منی نبود که از خود خوانمش.

خودی ام مرا رها کرد و در بیخودی 

«چون کشتیِ بی لنگر، کژ می شد و مَژ می شد

وز حَسرتِ تو جان رفت زین عاقل دیوانه.» (۲)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) رباعی شماره ۴۹۶ دیوان شمس

(۲) تضمین بر غزل ۲۳۰۹ حضرت مولانای بلخ:

«وز حَسرتِ او مرده، صد عاقل و فرزانه.»

۱۶۰۷۱۲ - ۲۵۰۴۲۳